
آن ستاره ی کم نور دور افتاده که چون شمعی آهسته آهسته از درخشندگی و روشنایی اش کاسته میشود ستاره ی عمر من است. ستاره ای که مدتها دل و دیده ام را روشن ساخت تا تو را ببینم و به عشق و وفای تو دل خوش دارم ...
ولی افسوس که آن ستاره زحمت بیهوده کشید چون تو هرگز با نگاهی به بالین دل رنجور من نیامدی تا چون غمهایم بگویم...

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد