
(تمنای عشق)
گفتم بيا آرام جان تا در حريمت گم شوم
گفتي نباشد شيوه ام همراه اين مردم شوم
گفتم كه سوداي غمت مي سوزد اين تقدير را
گفتي نشايد ديدنم اما بكش زنجير را
گفتم كه شمسي يا قمر تا جويمت روز و شبان
گفتي زميني طلعتم اما به روي اسمان
گفتم كه مستم من همي زان نرگس مستانه ات
گفتي نه ساقي مسلكم تا پر كنم پيمانه ات
گفتم مي و مهتاب و شب جاي تو خالي در ميان
گفتي كه شبگردي نيم گمكرده راه آشيان
گفتم شدم بيمار تو آيي تو بربالين من
گفتي بود عاشق كشي آن شيوه ديرين من
گفتم مرادم مي دهي يا درهوايت جان دهم
گفتي مليحه دارم و كي دل به اين و ان دهم
(ملیحه نقیبی)